new art
وخب راستی تصمیم گرفتم زندگی نامه اوسیم رو بگم👇🏻
وقتی هارونا بچه بود یک روز سرد زمستانی وقتی که داشت با آیکو بازی میکرد مادرش(کایا) گفت؛ هی هارونا.. برو پیش دای و برای بخاری کمی هیزم جمع کن تا از سرمای زمستان یخ نزنیم هارونا هم قبول کرد و با آیکو و مادرش خداحافظی کرد و رفت پیش دای توی دل جنگل شب تا هیزم جمع کنه
وقتی رفت دای بشدت قلبش درد میکرد(مریض قلبی بود) و همونجا سکته کرد چون راه بیمارستان خیلی دور بود نمیشد کاری کرد و هارونا هم فقط یک بجه بود با چشمانی اشک آلود و ترس تند تند نفس میکشید و میگفت؛ هی.. هی.. ه. ـهـ.. د.. دا.. دای!!؟ دایییی چیشدد...
و بعد متوجه شد دای مرده!
هیزم هارو کنار گزاشت و سریع رفت تا به خانوادش خبر بده
وفتی در رو باز کرد.. دید همه ی خانوادش توسط یک شیطان خورده شدندند وتیکه پاره شدند و شیطان هنوز زنده بود هارونا با تبر دای سر شیطان رو قطع کرد ولی همون لحظه ایکو تبدیل به شیطان شد و به هارونا حمله کرد هارونا دلش نیومد ایکو رو بکشه فقط یک جا نگهش داشت ولی ایکو چون خون دیده بود نمیتونست مقوامت کنه.. و هی تمنا میکرد..
چندسال گذشت... وهارونا داشت دنبال راه حلی میگشت تا دوباره آیکو رو به شکل انسانیش در بیاره ولی آیکو خیلی وحشی بود و تنها راهش این بود که اونو ببندن..
اما بازم هارونا آیکو رو دوست داشت..
و اینم جاموند که بگم طی اون چند سالی که مادر و پدرش فوت شدند کابایاشی از هارونا و آیکو مراقبت میکرد
وقتی هارونا بچه بود یک روز سرد زمستانی وقتی که داشت با آیکو بازی میکرد مادرش(کایا) گفت؛ هی هارونا.. برو پیش دای و برای بخاری کمی هیزم جمع کن تا از سرمای زمستان یخ نزنیم هارونا هم قبول کرد و با آیکو و مادرش خداحافظی کرد و رفت پیش دای توی دل جنگل شب تا هیزم جمع کنه
وقتی رفت دای بشدت قلبش درد میکرد(مریض قلبی بود) و همونجا سکته کرد چون راه بیمارستان خیلی دور بود نمیشد کاری کرد و هارونا هم فقط یک بجه بود با چشمانی اشک آلود و ترس تند تند نفس میکشید و میگفت؛ هی.. هی.. ه. ـهـ.. د.. دا.. دای!!؟ دایییی چیشدد...
و بعد متوجه شد دای مرده!
هیزم هارو کنار گزاشت و سریع رفت تا به خانوادش خبر بده
وفتی در رو باز کرد.. دید همه ی خانوادش توسط یک شیطان خورده شدندند وتیکه پاره شدند و شیطان هنوز زنده بود هارونا با تبر دای سر شیطان رو قطع کرد ولی همون لحظه ایکو تبدیل به شیطان شد و به هارونا حمله کرد هارونا دلش نیومد ایکو رو بکشه فقط یک جا نگهش داشت ولی ایکو چون خون دیده بود نمیتونست مقوامت کنه.. و هی تمنا میکرد..
چندسال گذشت... وهارونا داشت دنبال راه حلی میگشت تا دوباره آیکو رو به شکل انسانیش در بیاره ولی آیکو خیلی وحشی بود و تنها راهش این بود که اونو ببندن..
اما بازم هارونا آیکو رو دوست داشت..
و اینم جاموند که بگم طی اون چند سالی که مادر و پدرش فوت شدند کابایاشی از هارونا و آیکو مراقبت میکرد
- ۲.۱k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط